تبليغاتX
۱-ابتدا وارد مدیریت وبلاگ خود شوید ۲-تمام کد های قسمت ویرایش قالب خود را پاک کنید ۳-کد قالب مورد نظر خود را Copy کرده و در قسمت ویرایش قالبتان ، Paste کنید و سپس دکمه ی ثبت تغیرات را بزنید ۴-اگر می خواهید زیبایی قالب وبلاگتان حفظ شود ، از عکس با سایز بزرگ استفاده نکنید کد قالب نایت اسکین (134) سبد

سبد

آدمی مثل من کم می آورد ، زجر می کشد اما به این راحتی ها رها نمی کنه شاید روزگار باعث معجزه ای شود البته بگویم من همیشه این سوال برایم بوده چرا رفتارم این چنین بوده است چرا مثل بچه ای تازه به بلوغ رسیده گیج و شوریده و در عین حال ناراضی از رفتار خود بابت تلاش برای حفظ غروری که هم خوان با دلم نبود. فکر می کردم شاید بتوان با تغییر فضا و مکان بتوان کاری کرد که دل او به من نزدیک تر شود و مهرم به دلش بنشیند . یه روز بخت با من یار شد . قرار بود چهار راه پاسداران همدیگر را ببینیم . چند وقتی بود که از سید خندان به چهار راه پاسداران دیدارهایمان تغییر کرده بود . ابتدا رفتم هفت حوض یک شلوار خریدم که کمی تنگ بود . تصیم داشتم از همان جا بروم سرقرار که نمی دانم چرا مجبور شدم برم خانه از آن جا برم چهارراه پاسداران که بالطبع دیر رسیدم کمی غر غر کرد ولی گفت از این شلوارهای کتان خوشم می آید که خوشحال شدم از آن جا رفتیم یک رستوران و فکر کنم کباب برگ خوردیم از دیدنش خیلی احساس شهوت به هم دست داده بود خیلی دلم می خواست در آغوشش بگیرم متوجه وضعیتم شد لبخندی زد و توصیه کرد که مواظب باشم دیگران متوجه حالتم نشوند از بس در حال و هوای او بودم و مدهوش اندامش که بسیار دوست داشتم برهنه  در آغوشم بود و چشمهانم را بر حرکات بدنش می لغزاندم و در خیال سیمین تنش را با نوک انگشتانم لمس می کردم و برجستگی هایش را مزه مزه ، گویی چیزی ترش در دهانم باشد آب دهانم پر و خالی می شد . هنوز هم از توصیفش آب دهانم راه می افتد . در این حال و هوا بود که ساعتم را آن جا جا گذاشتم صندوقدار رستوران پرسید  از غذا راضی بودید نامردی نکردم و گفتم نه یه دربست گرفتم دلش به حالم سوخت اجازه داد از زانوی پایش تا رانش را دست بکشم هم از اجازه اش عصبانی بودم که به غرورم بر خورده بود هم همین را نیز غنیمت می دانستم انگار چاره ای نداشتم سعی کردم تمام احساسم را در دستانم بریزم و با انگشتانم جانش را لمس کنم اما او بی تفاوت با من حرف می زد. از خودم بدم آمده بود چگونه حاضر شده بودم ، نمی دانم به هر حال رسیدیم پیاده شدیم هنگام برگشت تازه متوجه شدم ساعتم را جا گذاشتم رفتم سراغ رستوارنی و صندوقدار یک نگاهی به هم کرد و گفت نه این جا چیزی نمونده گفتم محاله گفت خب دیگه.

تئاتر شیخ صنعان سر و صدایی کرده بود با او پیشنهاد دادم که برویم تئاتر را در تالار وحدت بینیم ساعت 4 شروع می شد . عطری که زده بود تنش را وسوسه انگیزتر کرده بود خوش بوییش همیشه بود اما این بار چیز دیگری بود وارد سالن شدیم تقریبا انتهای سالن نشیتیم . نمایش زیبایی بود پوشش بانوان باعث تعجبم شده بود خیلی چسبان بود رقص بازیگران و رقص نور و بازی خوبشان قصه تکراری شیخ را زیبا و دل نشین کرده بود . خوشبختانه نمایش 3 ساعت بود و من می توانستم با او بیشتر باشم البته فلانی به خاطر آن که دیر شده بود اخرهایش را رها کردیم و رفتیم . او به خواهرش زنگ زد که خواهرش به مامانش بگوید که دیر به خانه می آید. از تالار وحدت تا ولی عصر پیاده رفتیم . چند نفری از کنارمان رد شدند و موجب ترس او لذا فلانی دستم را در دستش گرفت چه نعمتی بیش از این هوا سرد بود و تاریک ولی مرا گرمی دیگری بود . چهار راه ولی عصر سوار تاکسی شدیم . دوست داشتم همچنان دستانش در دستم بود افسوس تا سوار شدیم دستش را بیرون کشید یکهو به شدت حرصم گرفت خیلی سخت خودم را کنترل کردم چرا باید با من چنین سرد و بی روح باشد وای چرا . خدا کسی را به چنین دردی دردمند نکند. بی توجه به او گستاخانه خواستم تنش را دست بکشم ولی فقط یک نگاهش مرا بس بود که سرجایم بشینم ساکت و آرام و خموش . با این وصف ران پایش را دست می کشیدم و یک بار هم گردنش را بوسیدم اعتراض نمی کرد ولی سکوتش مرا بیشتر در غم فرو می برد. یک لحظه بغض گلویم را گرفت به سختی بغضم را خوردم احساس حقارت و شهوت دیوانه ام کرده بود. این در حالی بود که همان زمان دو دختر دیگر وجود داشت که می توانستم با هر کدام به راحتی هم آغوشش شوم اما دلدادگی چیز دیگری بود.

بابا و مامانش برای دیدار فامیل به شهرستان رفته بودند و او تنها بود به خانه یکی از دوستانش رفته که دوستش با دوست پسرش شامی را درخانه خورده بودند و شب دل انگیزی داشتند و فلانی از این اتفاق لذت برده بود و در صحبتهایش با من قرار گذاشت که شام را بیرون بخوریم از چند روز قبل در ذوق این شب بودم یه روز عصر حوالی ساعت 7شب به من گفت به خانه شان بروم گویی برق مرا گرفته باشد این لطف و نعمت چگونه با من همراه شده بود آن قدر منگ بودم که هیچ احساسی را نتوانستم ابراز کنم و همین باعث شد که چند دقیقه بعد زنگ بزند که آیا تو در باره من فکر بدی کردی گفتم نه گفت جوری رفتار کردی که انگار دارم کار زشتی می کنم گفتم من غلط بکنم . سریع راه افتادم از هولم تاکسی خط رسالت تجریش را که سوار شدم راننده منتظر یک مسافر دیگر بود گفتم آقا زود سوار شو من حساب می کنم  . رسیدم در خانه شان دسته گلی گرفتم . با ترس  مرا به خانه راه داد . زیبا بود و فریبنده . رفتیم توی اتاقش ، روی تخت چند تا از پیراهنهایش را اتو کرده گذاشته بود. فاصله ی ما نیز همان پیراهن هایش بود دلم را به دریا زدم خودم را بهش نزدیک کردم و گونه اش را بوسیدم گفت پیراهن ها را چروک کردی بلند شد و به آشپزخانه رفت من نیز به دنبالش پشت میز نشستیم . منو با رضا مقایسه کرد و از من در این مقایسه تعریف می کرد . نمی دانستم چه بگویم درست نبود از رضا بد بگویم نامردی بود. گفتم شام چی گفت گندت بزنه به جای دسته گل که نمی دونم باهاش چه کنم دو تا پیتزا می گرفتی . گفتم خب الان می گیرم گفت قربونت تا آمدی تو هزار بار جون دادم نمی خواد گفتم زنگ بزن بیارن قبول نکرد قرار شد از خونشون گرسنه بیرون بیایم خواستم پیشانیش را ببوسم گفت نه می ترسم گریه ام بگیره . نفهمیدم چرا می گفت گریه ام می گیره . خلاصه دست از پا درازتربه خانه آمدم .

دیروز با بهارک صحبت می کردم بهار می گفت دوست پسر جدیدش را به این دلیل دوست داره که جسارت دارد . جسور بودن برای مرد لازم است و من پیش فلانی هیچ گاه جسور نبودم چرا؟ فکر می کنم آدم عاشق نمی تونه نسبت به عشقش جسور باشه مگر خیالش از طرف مقابل راحت باشد. البته رفتار فلانی با من همیشه با غرور و تکبر بود  شاید این به من اجازه نمی داد که خیلی جسور باشم . نمی دانم فقط می دانم اگر او با من همراه نبوده بیشتر مقصر خودم بودم نه او .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت18:45توسط کامبیز | |

تصمیم سوم : مانده بودم خیره به راه نه مرا پای گریز نه مرا تاب نگاه . چند روز خوب چند روز بد ، چند روز امیدوار چند روز ناامید . ولی هیچ گاه نشد که فکر کنم مرا با او راهی به انتها نیست ،‌ باید رها کرد و رفت نه این مقدور نبود . این مقدور نبود که هیچ تلاش ، برای نزدیک شدن و بیشتر با او بودن  تصمیم سوم بود. اتفاقا برای سایت همکار می خواستیم و بهترین گزینه حداقل برای من او بود . قرار شد که عصرها بیاید و با آژانس برگردد. خودم از شرایطی که پذیرفته بودم خندم می گرفت به هر حال ظهر یک روز او را به مدیرمان معرفی کردم و به مدیر که دوست هم بودیم و تا حدودی آگاه از جریان ، نگفتم که اوست  اما تا او را دید سریع فهمید و به خاطر من هیچ حرفی نزد و پذیرفت و تا فلانی از اتاق بیرون رفت به هم گفت خودشه گفتم نه گفت چرا خودشه گفتم از کجا فهمیدی گفت خودت گفتی شبیه فلان بازیگر است  خندیدم . حال هم اتاقی شده بودیم دیگه از خدا چی می خواستم . از شانس بدم آن روز به خاطر کار باید پشت سر هم بیرون می رفتم به این امید که فردا و فرداهایش بیشتر با او خواهم ماند . به هر حال حوالی ساعت 18 آماده رفتن شد . آژانس گرفتم و با هم راهی شدیم . چه لذتی و چه نعمتی . من که برای دیدنش فقط برای یک ساعت روزها در انتظار و حسرت بودم حال می توانستم هر روز با او  باشم . فردا با لذت منتظر دیدارش بودم قرار بود آن روز را مرخصی بگیرد و از صبح بیاید . زنگ زد ،‌دیدم در اداره  خودشان هست پرسیدم چرا گفت خانواده ام فهمیدند که با تو در یک اداره خواهم بود به عبارتی با تو همکار خواهم شد مخالفت کردند . آه لعنت بر این شانس می دانستم بخت با من این قدر یار نخواهد شد.

ما قرارهایمان را زیر پل سید خندان بغل آموزشگاهی که در گذشته او آن جا می رفت می گذاشتیم وقتی خرامان با لبخندی ملیح به سویم می آمد دلم شادی را از ذوق پرپر می کرد. همان جا در بست تاکسی

می گرفتیم و می رفتبم با او بودن یعنی همه چیز دیگر به پول تاکسی دربست و غیره فکر نمی کردم . یه روز قرا گذاشتیم با او به دیدن دوستم هومن برویم . ماه رمضان بود و او نگران آرایشش بود که نکند پلیس بهمان گیر بدهد. سر بالایی یوسف آباد را پیاده طی می کردیم و من به امید گرفتن دستش خوشحال از راهی بودم که دوست داشتم هرگز به اتمام نرسه. مسخره بود که با دختران دیگر آن قدر راحت بودم من برایشان ناز می کردم دست گرفتن که احماقانه بود بیشتر از اینها را به سادگی جلو می رفتم بی باک از آنکه راه بدهند یا ندهند . حال ،‌ هر جور بود با خودم کلی کلنجار رفتم و غرورم را کنار گذاشتم و دستش را گرفتم دستش سرد و بی روح بود و اغلب دستش را از دستم بیرون می کشید یا اگر پیش می آوردم دستش را کنار می کشید . اما این بار دستش در دستم بود گرچه بی روح و سرد ولی بود قلبم از لذتش می لرزید ، دلم می خواست دستش را به لبانم ببرم و آرام ببوسم اما خیال باطل . ‌بیخود نبود که دوست نداشتم راهمان کوتاه باشد. ولی کوتاه بود. به همسرم دوستم سپرده بودم که تعریف منو بکنه شاید بیشتر مرا بپذیرد . اما گفته بود که بهش احترام می گذارم و برایم مهمه ولی ازدواج نه. جوابش غمگینم کرد گرچه می دانستم از دستانش آن را خوانده بودم .

برای آنکه فلانی هم در مراسم افتتاحیه باشد به هاشمی مدیرمان پیشنهاد دادم که شایسته است همه همکاران به مراسم افتتاحیه بیاند ( تا آن زمان مراسم افتتاحیه و اختتامیه بدون حضور همکاران برگزار می شد مگر کسانی که به دلیل کاری نیاز بود باشند) هاشمی که آدم مثبتی بود پذیرفت . کارت ها چاپ شدند فکر کنم خودم چاپشان کردم و توزیعشان هم با خودمان بودم پس پنچ کارت برای فلانی فرستادم تا با دوستانش بیایند از قضا خانواده من نیز که هیچ گاه علاقه ای به این مراسم نداشتند آنها نیز طالب شدند آن سال بیاند و صد البته نباید همدیگر را می دیدند. او با دوستانش آمد شیک پوش و زیبا  . او را با دوستانش طرف چپ سالن میلاد در نمایشگاه بین المللی نشاندم و خانواده را در طرف راست . اتفاقا دختری که دوست داشت با من دوست شود و بسیار ناز و کرشمه می کرد هم مجبور شدم جلو بنشانم زیرا اگر مرا با فلانی می دید حتما جنجالی به پا می کرد حال بیا بگو من که با تو صنمی ندارم . مراسم ساعت 18:30 شروع شد و من نیز گفته بودم که درها را بندند و احدی را راه ندهند شانس زد و خبرنگارانی دیر آمده بودند برخی از مقام ها هم همینطور رییس حراست هم می گفت فلانی یعنی من گفته ام دیگر کسی را راه ندهند مگر به اجازه من . حال در آن حال و هوا همه دنبال من که بگویم در را باز کنید من نیز که می خواستم کمتر به چشم بیایم و بتوانم هم از دید خانواده به دور باشم هم بیشتر پیش یار . که نشد . البته شر این قضیه را خواباندم ولی هنوز فارغ نشده بودم که او گفت می خواهد هاشمی را ببیند و از او هم تشکر کند . به هر حال برای من خوب خواهد بود که هاشمی بداند که من دوستان فهمیده ای دارم. هاشمی نیز که بر حسب عادت همیشه جلو می نشست آن هم گوشه ،‌گوشه تا هم همه امور را زیر نظر بگیرد و هم کسی او را نبیند دقیقا جلوی اعضای خانواده من نشسته بود. چه باید می کردم . فلانی را با دردسر از راهروهای سالن به طرف راست بردم . هاشمی را دم در ورودی سالن خواندمش تا آنها با هم چاق سلامتی بکنند و از شانس بدم آن دو گرم گفت و گو شدند و تشکر و خواهش می کنم تیکه پاره می کردند. . دیدم اگر شرایط این طور بماند خراب می شوم بهتر بود که کاری می کردم . طبقه پایین میز شام بود پس از خیر خواننده ای که داشت با گروهش آواز می خواند گذشتیم و به طبقه پایین رفتیم . همکارانی که پایین کار می کردند محبت کرده و  پذیرایی بهتری کردند. . شام را خوردیم و آنها آماده رفتن شدند. هنگام رفتند دوستانش چند باری قضیه ازدواج ما را پیش کشیدند که فلانی با خنده که مرا همیشه محسور می کرد از بغلش گذشت . دم در خودروی آنها مویایلی که بهم به زور داده بودند( از موبایل بدم می آید) زنگ خورد و خواهرم سراغم را می گرفت . سریع از آن ها جدا شدم و رفتم .

فردا آن شب برایم تعریف کرد که توی راه یکی از پسرهایی که با یکی از دخترهای همراه آنها دوست بوده در راه برگشت  دیده بودند و به اصرار آنها به فست فوددی رفتند و تا ساعت 10 یا 11 شب کلی خندیده و خوش گذرانده بودند

او به شادی حرف می زد و من از این که با دیگران بوده حسرت می خوردم و غمگین می شدم. .

من همچنان تنها بودم و در حسرت . گاهی او با من بود ولی دلش مثل دستانش  سرد و بی روح بود.

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت18:33توسط کامبیز | |

آمد و آمدنش بوي زندگي داشت  با همه بلاتكليفي و واماندنم در خواستنم . خواستنم را نمي دانستم از چه بود ولي نتوانستن و ماندم را مي دانستم . آمده بود. آيا باز با همان كرشمه و ناز آيا باز من مي مانم و شب هاي دراز . يادمه يه روز براي يه پارتي مي خواست شلوار بخره گفت يك پارتي پر از دختر و پسر پر از نوشيدني و رقص گفتم من هم مي آم گفت نه . از بچگي هيچ گاه گدايي محبت را نكرده بودم اما اين بار خيلي خواستم جواب همان نه اول بود.

به پاساژ كوچكي در حوالي نياوران رفتيم او اعتقاد داشت كه نبايد لباس را از مركزش خريد بهتره سراغ بوتيكي كه گوشه اي افتاده را گرفت و دنبال لباس خاص گشت.  توي اتاق پرو شلواري پوشيد ، پاهاي تراشيده و نازش با شلواري تنك هر بينده اي را به وسوسه فرا مي خواند با عشوه گفت خوبه شلوارش را كشيدم خيلي چسبان بود . گفتم آنهايي كه در پارتي با تو هستند بايد نظرشونو بدهند خنديد و در نگاهش بدجنسي را مي ديدم يك لحظه به نظرم رسيد كه شايد مي خواهد منو تحريك كنه آخه يك بار تعريف كرد يه پارتي رفته بود و با پسري آنجا آشنا شده  و كلي رقصيده و پسره به دلش نشسته بود هر لحظه منتظر  كه پيشنهاد دوستي بدهد . پارتي تمام مي شه . پسره پيشنهاد مي دهد كه او و دوستانش را برساند چي بهتر از اين حتما لحظه خداحافظي شماره را مي دهد . پسر تك تك دوستان فلاني را به خانه اشان مي رساند و حال تنها هستند همه دوستانش منتظربودند كه پسره  پيشنهاد بدهد . آن دو تنها ، دير وقت مسير خانه را طي مي كنند.  سعي مي كند آشكار و پنهان بگويد كه از ديدن پسر خوشحال شده و دوست داره که با او دوست شود اما پسر همچنان مودب و محترم حرفهاي بيهوده مي زند . از ديدنش ابراز خوشحالي مجدد مي كند پسر نيز احمقانه ابراز خوشحالي . فلاني مي گويد : در ماشين را بااحترام برايم باز كرد آرام و منتظر پياده شدم . مهربانانه ازم خداحافظي كرد و در سكوت رفت انگار مرض داشت كه بيايد و آزارم بدهد يك هفته شد كه منتظر تماسش بودم حيف.

-         فكر مي كني اگه اينو بپوشم كسي توي پارتي منو مي پسنده خيلي تنكه مگه نه

-         لباس پارتي همينطوريه ديگه

-         بابام طفلكي حرفي نمي زنه ولي مامانم حتما گير مي ده نه بهتره يه شماره بزرگتر بگيرم

از آن زمان تا زماني كه قرار بود بره پارتي بارها بازم ازش خواهش كردم كه منهم ببره ولي گفت قراره  تنها برم . مي خنديد و مي گفت شايد با كسي آشنا شدم. از حرصم گفتم خب باشه من هم تنها مي رم شايد يكي با من آشنا بشه .  مظلومانه و ساده گفت آره بهت كه گفتم خودتو معطل من نكن از من دخترهاي بهتر خيليه . و من بيشتر حرص مي خوردم بخصوص از ساده گويي و مظلومانه اش . شايد همش يك دروغ بود اصلا پارتي وجود نداشت شايد هم با دوستان دخترش قرار گذاشته بود الكي مي گفت پارتي مي ره مي دونست مي تونه منو اذيت كنه شايد از اين اذيت كيف مي كرده.

سه تا تصميم گرفتم 1- مي دانستم كه آدم اقتصادي است و دوست داره كار فرهنگي هم بكنه پس به بهانه انتشاراتم چند موضوع كتاب بهش پيشنهاد دادم سري كتاب هاي شخصيتهايي كه سعي در ترويج مدرنيته در ايران داشته اند و از آخوندزاده و ميرزا ملكم خان شروع كرديم اينطور شايد بيشتر باهاش باشم و شايد تو دلش بيشتر خودمو بتونم جا كنم . در هتل آزادي البته در لابي دوم هتل قرار گذاشتيم چون از لابي اصلي خاطره بدي داشتم. قرارداد را تنظيم كرديم به تاریخ ۳۰ آبان سال ۱۳۸۰ و با آژانش او را به خانه رساندم . فردا هراسان بهم زنگ زد قرارداد در آژانس افتاده بود . حال چه خواهد شد. از شانسش مرد آژانسي به خانه زنگ مي زنه و اتفاقا خودش گوشي را برداشت آدرس گرفت تا من برم قرارداد را ازشون بگيرم. اگر مامانش مي فهميد كه او هنوز با من در رابطه هست مي گفت دختر تو جواب رد مي دي آنوقت با طرف كار مي كني .

2- گرفتن يه پارتي كه حرصم خالي بشه حالا كه منو با خودش نبرده سعي مي كنم او را با خودم ببرم . اغلب پارتي ها پنچ شنبه يا جمعه است اما خانواده او شنبه به مسافرت مي رفتند و فقط يك شنبه را مي توانست با خيالي آسوده بيايد . از طرفي مجبور بودم مامان و خواهرم را چون فلاني را مي شناختند به نحوي از خانه دور كنم . البته مثل معمول راستش را گفتم كه مي خواهم يك پارتي بگيرم و آنها مي دانستند من اهل پارتي هاي ناجور نيستم يا اگر باشم در خانه اين رفتار را نخواهم كرد براي همين تعجب مي كردند كه چرا آنها بايد بروند من هم خجالت مي كشيدم . به همه زنگ زدم همه با غرغر گفتند كه سعي مي كنند بيايند تازه  ساعت 4 تا 8 شب كه اين ديگر كلافه شان كرده بود ، همه مي گفتند ساعت 9 مهماني شروع مي شه نه 4 آن وقت كه ما سركار هستيم . يك شنبه ساعت 4:15 دقيقه آمد يك پالتوي زيبا و گران پوشيده و بسيار شيك و خوشگل شده بود پرسيد هيچ كي نيامده گفتم تو بايد زودتر از همه بيايي . آمد تو اتاقم و روي تخت نشست خيلي ناز شده بود من از بوي عطرش گيج شده بودم . چند تا هديه برايش داشتم كه يكي از خاصترينش شورت توري زرشكي رنگ بود. چند وقتي بود كه مي خواستم اين شورت را كه گوشه ي  ويترين لباس هاي زير زنانه بهم چشمك مي زد را بخرم . يه روز وسط هفته سرظهر رفتم َ جلوي در پارچه اي انداخته بودند و رويش زده بودند ورود آقايان ممنوع بدون اين كه فكر كنم رفتم تو خانم جواني كه روسريش افتاده بود تنها نشسته بود . بدون مكث گفتم اين شورت زرشكي كه گوشه ويترين را مي خواستم لطفا كادويش كنيد . دختره متعجب و كمي ترسيده به هم نگاه مي كرد، سرم پايين بود خيلي خجالت مي كشيدم حس كردم از خجالتم خوشش آمده و فهميده كه مجبورم اين هديه خاص را بگيرم با عشوه گفت سايزشون . ماندم نگاهش كردم يك كمي از شما لاغرتر . همچنان بي حجاب ايستاد بود

- همين رنگ رو مي خواين

     - بله زرشكي قشنگتره

     از نوك پام تا سرم را نگاه كرد ، نگاهش مي گفت خودت پاش مي كني ؟ سعي كردم خونسرد باشم با لبخند گفتم تخفيفش هم بهم بدين . تلفن مغازه اش به صدا در آمد شورت را كادو نكرده بهم داد من هم روي جعبه قيمت را ديدم و پول را گذاشتم و سريع بيرون آمدم . بعدا يك پاكت فانتزي گرفتم و توش پوشال ريختم شورت را ميان پوشال گذاشتم . شورت را كه ديد تعجب كرد و خنده اش گرفت . گفتم بپوش گفت باشه براي بعد. يك سيگار بهش دادم كشيد ،

   - خودت نمي كشي 

   - نه فقط سيگار كشيدن تو را دوست دارم

   - خب منهم نيستم فقط واسه تو مي كشم.

    ساعت مي گذشت و ما تنها بوديم چند بار خواهرش زنگ زد و او ازم خواست كه صداي ضبط را بلند كنم تا  خواهرش فكر كنه كه پارتي شروع شده . هيچ كسي نيامد و همه غذاها ماند. البته بعد از رفتن او چند نفر از دوستانم آمدند كه فايده اي نداشت. آن روز دلم مي خواست بغلش كنم و ببوسمش ولي يك غرور شايد ، شايد نگاه او رفتارش و نوع بخوردش با من مرا از بوسيدنش وامي داشت . دوستش داشتم ولي رفتارش دلگيرم مي كرد همواره نوعي رفتار خودخواهانه بهم داشت . شايد برايش نوعي بازي بودم شايد انتقام ديگران را بايد پس مي دادم شايد هم هيچ كدام من بلد نبودم چگونه بايد او را از آن خودم كنم شايد . اتفاقا دوستاني كه مرا مي شناختند وقتي ماجراي ما را مي شنيدند بهم مي گفتند اين همه با دختر بودن حالا مانده اي چه كار كني تو هميشه به ما راه نشان مي دادي حالا مثل احمق ها رفتار مي كني.  به دوستش نوشين زنگ زدم بهش گفتم چه كنم كه با من باشه گفت با او عشق بازي كن با تو خواهد بود ولي نمي شد.  

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت17:32توسط کامبیز | |

رفت ، یک  و سال و نیم بود و رفت  و حال من تنها . نمی دانم باید خوشحال می شدم یا غمگین . خوشحال از این که حالا دیگر کسی نیست که آزارم بده . احساس می کردم که از رفتارش می میرم ؛ گاهی به راستی حس می کردم خواهم مرد. مرگ عشق . یک بار توی اتاقم رفتم زیر میز دلم می خواست گریه کنم اما انگار از بچگی یاد گرفته بودم که مرد گریه نمی کنه ، اشک هایم را نمی توانستم رها کنم . اما دلم می خواست در خودم بشکنم و از ماندن و خیره ماندن ، از ماندن و تحقیر شدن ، از ماندن و حسرت دیدار کشیدن ، از ماندن و منتظر ماندن  خسته شده بودم . ای کاش می توانستم در حضورش فریاد بزنم و بگویم نه . ای کاش می توانستم جور دیگری رفتار کنم .

چند سال قبل دختری به نام پریوش بود که بسیار مرا دوست می داشت او می گفت از نگاه تو چه گویم که موج خروشانی در درون من است ، وای از نگاه تو . نگاهم را بسیار دوست می داشت و لبخندم را می پرستید . او هر بار از من درخواست می کرد که هر هفته همدیگر را در خانه ما ببینیم ولی من خواهان آن بودم که هر دو هفته یک بار دیداری داشته باشیم و امری پیش آید . و او عصبانی می شد و می گفت احساس مرا درک نمی کنی حتما پای دختر دیگری در میان هست .بخصوص در چند میهمانی که با هم بودیم دخترانی به من در حضور خودش ابراز محبت کرده بودند. او آن قدر این موضوع برایش مهم بود که اگر زنگ می زد من گوشی را برنمی داشتم سریع آژانس می گرفت می آمد به خانه ما اگر چراغ ها خاموش بود که هیچ اگر نه یک دعوا داشتیم گمان می کرد حالا با کسی دیگری در خانه هستم . آخرسر یک روز به زور از خانه مان بیرونش کردم و او با گریه رفت. گاهی فکر می کردم که آزارهای فلانی تقاص بدی من به پریوش است. شاید.

شایدم باید غمگین می شدم کسی را که دوست می داشتم ، کسی که خنده اش مرا شاد می کرد ، کسی که هیچ دختر دیگری را به چشمانم  نمی آورد ، کسی که دیدارش را لحظه شماری می کردم ؛ حال رفته بود.

اتفاقا مدیر عامل جدید به خاطر اینکه پسر باجناقش را به حای من بگذارد مرا بیکار کرد من هم لج کردم در راهروی مدیریت روی مبلی که رو به روی در بخش مالی که پنچره داخلی آن به درخت سروی باز می شد می نشستم . حال بیکار و تنها. البته فرصت خوبی شده بود که بتوانم  در مدت بیکاریم حدود 20 تا 25 کتاب بخوانم . اما هر گاه سرم را از کتاب برمی داشتم یاد لحظه هایی که با او بودم می افتادم روزی که قرار بود به خانه دوستش بهارک بروم او ازدواج کرده بود و خانه اش در محدوده صادقیه بود. آن روز سریع رفتم شلوار کتان کرم رنگ البته بیخودی (‌چیز دیگر گیرم نیامد)‌خریدم دادم خشکشویی تا اتویی بزنه و با صندوقی که از جنس ام بی اف ساخته بودم به خانه شان رفتم در خانه بهارک بسیار دوست داشتم با فلانی یک رقص دو نفر بکنم اما ترس واپس زدنش مرا وادار به سکوت کرد. دستی در دستش و دست دیگر به کمرش .

حال که تنها شده بودم دوست داشتم هر چه سریع تر با کسی ازدواج کنم ولی با آن که کسانی را بهم معرفی کرده بودند و خودم هم همزمان با دو دختر آشنا شده بودم اما هیچ کدام مرا راضی نمی کرد که پا پیش بگذارم . تا آن که روزی روی تخت دراز کشیدم بودم ،‌داشتم کتاب می خواندم که زنگ تلفن به صدا درآمد علاقه ای به برداشتن گوشی نداشتم کسی با من کار نداشت اما کسی گوشی را برنداشت و من با غرغر گوشی را برداشتم ، خودش بود. صداش گرفته بود. احوال پرسی کردیم صدایش مرا می ترساند. حالش را پرسیدم یکهو زد زیر گریه . از رضا جدا شده بود. رضا امری را پنهان کرده بود که دیگر ادامه نامزدی مقدور نبود . گفت می خواستم از زبان خودم بشنوی که جدا شدیم . دلم برایش شکست حقش این نبود. صدا گریه اش تن و جانم را می لرزاند. چه باید می گفتم به اشتباه گفت می دانم که خوشحال شدی . در حالی که به رفتش داشتم عادت می کردم و دردم آرامتر شده بود چگونه می توانستم از درد او خوشحال باشم . تلفن قطع شد و من ماندم و هزار ماندن.

آیا سرنوشت من و او بهم گره خورده بود. آیا ما باید بهم برسیم . آیا حالا که باز آمده باید خوشحال باشم ولی یک موضوع را باور داشتم اگر هست باید باشم نمی توانم بگذارم و بروم حتی اگر بازم آزارم بده که داد.

دلم می خواست بهش بگویم ترا به خدا دیگر با من مهربان تر باش ،‌با من راحت تر باش . اما هیچ کدام از این حرف ها به دهانم نمی آمد . فقط می توانستم یک دوست مهربان باشم  و صبور که کی باز نوبت دوباره من می شود . کی دوباره به خواستگاریش می روم.

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت19:7توسط کامبیز | |

دیگر خانواده قطع امید کردند و به سراغ دخترهای دیگری رفتند . از دخترهای تهران ، دامغان ، اصفهان ، اراک و هر کسی که سراغی از دختری داشت . همه دوستان ، آشنایان و بستگان به کار افتاده بودند تا دختری برای بنده پیدا کنند . و من از خانه هر دختری که بیرون می آمدم جواب نه تنها واژه ای بود که  به دهانم می آمد . یادم می آید یک روز همراه مادرم  رفتیم به خواستگاری یکی از اقوام دوست مامانم که همراهمان بود ، راننده آژانس برحسب ادب گفت انشاالله مبارک باشه . من گفتم کمی صبر کنی می ببینی جوابم نه گفت آخه گفتم آخه نداره جواب نه.  مرد سری تکان داد و گفت هرچه قسمت باشه.

من هر بار که به خواستگاری می رفتم به فلانی هم می گفتم و او نصیحتم می کرد که وقتت را واسه من تلف نکن دخترهای بهتری از من هست که می تونند تو را خوشبخت کنند. و من هر بار می گفتم  این یکی هم نه شد.

یک بار به خواستگاری دختری رفتیم ؛ دختری متین و موقر بود و نقاشی اش بسیار خوب . خانواده ای با صلابت داشت و مهربان . هیچ بهانه ای نمی توانستم بیاورم آن قدر موقر حرف زدند که خجالت می کشیدم بگویم نه . دو روز بعد وقتی به عزیزم مثل معمول زنگ زدم گفت خواستگاری رفته بودی گفتم آره خجالت کشیدم بهت بگویم

-         جوابشان هم که مثبته

-         فکر کنم آره ، تو از کجا می دانی

-     کسی که شما رو به این خانواده معرفی کرده از دوستان مامان منه (‌این را می دانستیم ) او هم شماره ی ما را داده  تا در باره تو تحقیق کنند و این که چرا ما جواب رد دادیم

-         خب

-         مامانم کلی از خانواده شما و حتی تو تعریف کرده وگفته که این دختر و پسر با هم لجبازی کردند

ولی من کلی اعصابم تا شب خرد بود و وقتی هم داشتند با هم صحبت می کردند  هی در ورودی را باز می کردم و محکم می کوبیدم. آخر سر از حرصم دستم را گذاشتم روی زنگ ورودی و ول نکردم تا مامانم مجبور شد قطع کنه

از این که ناراحت شده بود خوشحال شدم ولی با لحنی غمگین گفتم : تو که می گی ازدواج کن  پس چرا ناراحت شدی

گفت : تو باید ازدواج کنی ولی من هم که از سنگ و چوب نیستم من به واژه ها خیلی حساسم . تو پر از احساسی و من جلوی این احساس چه کنم

 فلانی که دیگر قصد ازدواج نداشت یا حداقل با من ، به سراغ درس خواندن رفت و در میدان آرژانتین خیابان اروند در آموزشگاهی برای فوق لیسانس ثبت نام کرد. برخی روزها برادرش نمی توانست به دنبالش برود و من در حسرت دیدارش می سوختم. یک روز بارانی مثل الان که داره باران می باره اما خیلی بیشتر از این در هوس دیدارش بیتاب بودم باید می رفتم ولی چگونه ، چه طوری توی این ترافیک . جوانمردی که حالم را دگرکون دیده بود حاضر شد با موتورش زیر باران مرا به میدان آرژانتین ببرد . می دانستم سوار اتوبوس های آرژانتین – تجریش می شود. من سردم بود خیس آب بودم . توی ایستگاه منتظر ماندم یک ربع ، نیم ساعت ، پاهایم خسته و سروکله ام خیس حتی جورابهایم پر آب . نزدیک چهل و پنچ دقیقه منتظر ماندم احساس بدی داشتم من که روزی برای دختران ناز می فرختم حال این چنین زبون . دستهایم یخ کرده بود و از سرما بدنم می لرزید . آمد، آراسته و پوشیده ، گرم و نرم . من چو احمقی وارفته ایستاده بودم . از دیدنم تعجب کرد. با هم راه افتادیم . احساس می کردم از بودنم احساس حقارت می کند و این تمام وجودم را درد می آورد . جلوتر از من راه می رفت چترش به دست من بود بالای سرش گرفته بودم ، بسیار دوست داشتم فریاد بزنم و بروم و دیگر هیچ گاه پیدایم نشود . شاید خشم حقارتم را در نگاهم دید شاید آشفتگی و لرزم از سرما دلش را سوزاند. نمی دانم به هر حال پیشنهاد داد به کافی شاپی که  الان بانک سامان  شده و به فروشگاه شهروند جسبیده برویم .

با موبایلش به خانه زنگ زد و گفت توی ترافیک مانده ام و احتمالا دیر می رسم. سعی کردم به موهایم دستی بکشم و سر و وضعم را سامانی بدهم . از نگاهش می خواندم که می گفت با تو چه کنم . کارت پستالی از کیفش بیرون آورد و در آن متنی و شعری نوشت . تا دم ایستگاه همراهش رفتم و تا اتوبوس در دید بود خیره ماندم نمی دانستم خوشحال باشم یا از خریتم غمگین .

چند روزی جواب تلفن هایم را کمی گرمتر می داد . داشتم امیدوار می شدم شاید دیوانگی هایم او را مهربان تر کرده است شاید همراهم شود، شاید .

در همین احوال بودم یک روز عصر روی تختم دراز کشیده بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد. هیچ گاه او زنگ نمی زد ولی من همواره به امید زنگش به سرعت به طرف تلفن می دویدم این بار خودش بود. ترسیدم و خوشحال شدم چه لطف غیر منتظره ای. با هم با مهربانی حرف زدیم و او گفت می خواهم مطلبی بگویم امیدوارم ناراحت نشی گفتم بگو . گفت نامزد کرده و امیدوار است من نیز هر چه  زودتر سامان بگیرم . او از رضا گفت و این که در خواستگاری هنگامی که با او صحبت می کرده احساس خوبی داشته . آنها جشن نامزدی گرفته بودند این بار بی سروصدا و گفت که کلی رقصیده . من نمی دانم چرا خوشحال شدم مهربانانه به او تبریک گفتم و از این که نامزد کرده آفرین گفتم . تلفن قطع شد من احساس آرامش همراه با دردی از تلف شدن عمر شاید نمی دانم . بی اختیار وضو گرفتم و برای خوشبختیش دو رکت نماز خواندم .

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت18:38توسط کامبیز | |

صبح تا رسیدم سرکار قائم مقام سازمان که تاره از کشور لبنان آمده بود و زمان لازم را در پی تفریح از دست داده بود خودش تماس گرفت و درخواست کرد برای مراسمی که همان روز باید انجام می گرفت اقدام لازم را انجام دهم من نیز که از ماجرای دیشب سرمست بودم  بی تفاوت گفتم امکانش نیست و اگر خیلی اصرار داره می توان از طریق روش دیجیتالی انجام شود که حدود 18000000 تومان هزینه دارد. کفش برید گفت با مدیر عامل صحبت می کند . چند دقیقه بعد مدیرمان هراسان و ملتمسانه سراغم آمد دلم برایش سوخت و کار را شروع کردم و تمام روز را به تمامی وجود دویدم و به صغیر و کبیر دستور می دادم تا آنکه کار ساعت 7 شب به مبلغ 346300 تومان انجام شد تحویل مدیر حراست تالار وحدت دادم که او نیز تحویل معاون وزیر کند که البته یادش رفت و انگار نه انگار که کاری شده است.

 اما از صبح لحظه به لحظه به یاد حرفهایش می افتادم و هر کلامش مرا لحظه ای از حال خویش به در می کرد توی تاکسی ، پشت موتور که دو بار از سرعت زیاد زمین خوردم ،‌پشت دستگاه و در راهروی بزرگ تالار وحدت . او کیست که چنین خنیانگر و رامشگر مرا افسون کرده بود.

از پی آن شب یک بار دیگر همان ماجرا رخ داد و یادش همچنان بر دلم است. من که به خاطر رشته تحصیلیم با دختران زیادی دمخور بودم در میان آنها دلربایی را آموخته و اعتماد به نفسم خوب شده بود حال به کسی برخورده بودم که گویی برایش بازی بودم با این وصف من هر روز تماس می گرفتم و سعی می کردم که نه چند بار شنیده را باز به بله تبدیل کنم و شانس رفتن به خواستگاریش را افزایش دهم. در یکی از این تماسها که عصر بود توی صحبتهایش گفت می دانی من دوست دارم با تو باشم ولی نه به عنوان همسر بلکه دوست پسرم باشی و من اصرار که نه دوست دارم همسرم باشی  البته من نیز دوست داشتم دوست دخترم باشه نمی دانم چرا قبول نکردم ولی هر چه او گفت من گفتم نه و باز پشت تلفن هزار جور حرف زدم . چند روز بعد در خیابان قائم مقام فراهانی طبقه دوم کافی شاپ همدیگر را دیدیم . او از اینکه یکی از دوستانش یا همسایه بالایشان معنی fashion  را نمی دانست حرص می خورد و گفت که نمی داند موبایل بخرد یا نه نظر من به نخریدن بود ولی خودش دوست داشت که بخرد ولی می ترسید که قیمتش ارزان شود و ضرر کند  ،‌آخر سر یک گوشی سامسونگ خرید . با خرید گوشی همراه تماس های شبانه هم کمرنگ تر شد . دیدارمان گرچه از ماه هم می گذشت ولی تماس من هر روز بود.  یکی از دیدارهایمان خانه یکی از دوستانش به نام نوشین بود که ازدواج کرده بود . ازدوجشان برخلاف نظر خانواده نوشین بر اساس عشق بود و البته ازدواج عشقی کار چندان عاقلانه ای نیست .  آن دو فیلم نامه ای نوشته بودند که به نحوی از ماجرای عقد اول فلانی بود. من بی تجربه ظالمانه فیلم نامه را به نقد کشیدم و ایرادهایش را گفتم ناآگاهانه کاری کردم که او هیچ گاه دست به قلم نبرد . با هم برگشتیم و من که زیرک بازیم گل کرده بود خواستم نوشته هایش را خاطراتش بدانم و او از رفتارم دلخور شد و توی راه ساکت بودیم . نوشته اش تلخ بود و آدمی  را به یک غمی می برد که درش ترس هم بود.

دیگر رابطه ما مخفی بود . او جواب نه را  داده بود و بالطبع ادامه رابطه معنی نداشت گرچه هم خانواده ما و هم خانواده آنها علاقه به وصال داشتند و همین علاقه بود که دوباره این بار با پدر به خانه آنها رفتیم . چیدمان مبلمان خانه شان تغییر کرده بود.

در این نشست بود که برای اولین بار من اعتراض کردم و گفتم معلوم نیست چه می خواهد ، تکلیفش مشخص نیست با دست پیش می خواند و با پا پس می زند . او همان جا اعتراض کرد ، نگفته پشیمان شدم . او به راحتی می توانست بازی را در دست بگیرد همان طور که ماه ها قبل هنگامی که مادرش در بیمارستان واقع در خیابان شریعتی خوابیده بود و دوستان هم پارکیشان به ملاقاتشان آمده بودند او ماهرانه و زیبا از همه پذیرایی می کرد یادم می آید که نتوانست در ظرف نوشابه را باز کند و از من خواست که کمک کنم  من به تندی باز کردم بعدها گفت از این که زورم رسیده بود خوشش آمده گفت می شه به تو اتکا کرد برای اولین بار شوهر خواهرش را دیدم زبان خوبی داشت و بلد بود چگونه با مادر خانمش رفتار کند.

ما آن شب در باره جهیزیه ،‌عروسی و خانه صحبت کردیم و حتی پدرش گفت اگر نتوانستی خونه گیر بیارید طبقه پایین هست می توانی بدون پول پیش ماهی 100 هزار تومان اجاره بدهی خونه مال پدرش بود و من خوشم نیامد که می خواهد 100 هزار تومان بگیرد البته بگویم که همزمان یک میلیون ماهی دویست هزار تومان بود به هر حال  آن شب باز به ما جواب قطعی را ندادند و پدرش گفت شما که چند ماه را صبر کرده اید دو روز هم صبر کنید  معلوم بود که جوابمان نه است و جواب باز نه بود و ما باز مخفیانه تماس داشتیم و من باز سعی می کردم نه او را بله کنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت17:31توسط کامبیز | |

چند وقتی فکر می کردم که این بخش را بنویسم یا نه آخر سر تصمیم گرفتم بنویسم زیرا نمی خواهم چیزی از قلم بیفتد و البته بخشی را سانسور می کنم

بعد از که جواب نه دوباره را شنیدم و هنوز هم نمی دانم چرا نه شد. باز مثل معمول که در حضور ادای رستم را در می آوردم و سعی می کردم نقش آدمی را بازی کنم که در زندگی تجربه های زیادی داره و قاطع و برنده است برعکس پشت تلفن جوانی محجوب و مطیع بودم  زنگ زدم باشد که نه را به بله تغییر بدم . خلاصه حرف زدیم. به هر حال شب ساعت 30 : 11 تلفن یک تک زنگ خورد حسم گفت که خودش است پس رفتم توی دستشویی (‌چون صدای شماره گرفتن معلوم می شد)‌شماره خونه اش را گرفتم صدای دلنوازش گفت بله گفتم تو بودی که زنگ زدی گفت نه ولی دروغ می گفت.گفتم گوشی دستت هست . گوشی تلفن را توی جیب گذاشتم آمدم توی اتاق خودم. در را بستم و روی تخت دراز کشیدم . به صدای آهسته گفتم سلام و با صدایی آهسته تر جواب داد سلام خوبی . حرف زدن زیر پتو با صدایی آهسته و شنیدن صدای یار در دیر وقت احساس خوب ، همراه با هیجان به من دست می داد حس آب تنی در رودخانه ای سرد.

ساعت حدود یک و نیم شب بود و گرمای زیر پتو فضا را سخت کرده یود.

گفت : چیه

گفتم : خیلی گرمه

گفت : مگه چی پوشیدی

-        خب شلوار و تی شرت

-        تو وقت خواب شلوار پاته

-        خب آره

-        دیوانه ای

-        مگه تو چی پوشیدی ، خب همیشه شلوارمو در می آرم

-        الان در چه وضعیتی هستی ، چی پوشیدی

-        خب یه شورت و یه تاپ

-        می شه بگی لباسات چه رنگیه

می خنده تو خنده می گه : یه شورت سفید با تاپ لیمویی رنگ

-        خب کرستت

-       اه  کرست چیه می گی

-        چی بگم

-        سوتین

می دانستم بک واژه فرانسوی است 

-      سوتینت چه رنگیه

ـ       خب من از شورت و سوتین ست خوشم می آد از رنگ مشکی و سفید

-       چرا سفید و مشکی فقط

-       چون سکسی تره  خب وقتی تاپ می پوشی سوتین نمی بندی

-        یعنی جلوی بابا و مامان و برادرت بدون سوتین هستی

-        مگه اشکال داره

-        خب آخه

-        تاپه جوریه که معلوم نمی شه

-        وای اگه الان اونجا بودم چی می دیدم ؟

-        چی می دیدی؟ اگه الان این جا بودی که بغلم خوابیده بودی

-        بغلت ؟

-        خب آره این وقت شب اگه مردی توی اتاقم باشه می خواستی چه کار کنیم.

-        راست می گی اگه بودم دست تو موهات می کردم

-        خب بعد

-        دست می کشیدم روی صورتت

-        خب بعدش

-        گونه هاتو

-        گونه هامو ؟

-        گونه هاتو می بوسیدم

-        خب بعد کجا رو

-        چشماتو ببند؛‌ بستی ؟

-        بستم

آرام و محکم گوشی رو بوسیدم گویی او را می بوسم. از صدای بوسه گفت

-        آخ

با صدایی خمار گفت

-        دیگه دستت کجا می بره

-        تو پیرهنت

-        آه کامبیز

-        سینه هاتو توی دستام می گیرم

-        جون

جون گفتش خیلی شیرین و وسوسه انگیز بود. هیچ کسی این چنین زیبا نگفت.

-        خیس عرق شدم 

-        خب شلوارتو درآر

-        باشه یه لحظه

-        الان چی پوشیدی

-        مث تو شورت و یه تی شرت

-        تی شرتتم درآر

-        باشه گوشی

-        الان چی

-        فقط با یه شورتم. تو هم درآر

-        پس تو هم گوشی دستت

-        الان مثل منی

-        الان مث تو فقط یه شورت پامه

-        سینه ها تو بیرون ریختی

-        سینه ها مو واسه تو ریختم بیرون

-        سینه ها ت شله

-        سینه هام سفته . سفت و قشنگ

-        وای دست بکشم رو تنت روی گردنو ، سینه و شکمت

خمار گفت

-        سینه مو بخور نوکشو گاز بزن

-        باشه . می خوام ، فلانی می خوام ، می خورمش

صدای نفساش پریشان ترم می کرد.

-        از شکمت پایین تر برم

-        برو

-        بیارم روی ران پات و دست بکشم ساق پات

-        کامبیز

-        چیه عزیزم

-        دست بکنم تو شورتت؟

-        وای ... کاشکی پیشت بودم

-        آخ اگه بودی

-        کامبیز شورتتو درآر

-        شورتمو

-        آره

-        فلانی

-        جونم

-        تو هم درآر

-        من درآوردم ، لختم برات

-        پس یه لحظه

-        تو الان لخت لختی ، می خوام کامی بیا

-        تو هم لخت لخت

-        آخ آره

 - ...

-...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت13:23توسط کامبیز | |

تا رسيدم خونه مامان ازم پرسيد : شيري يا روباه . سعي كردم خونسرد و بي تفاوت بگويم تمام شد هنوز حرفم تموم نشده بود كه مامان شروع به سرزنشم كرد و گفت بايد زنگ بزنم ، فلاني حيفه . تو متوجه نيستي هنوز فكر مي كني مي خواي دوست دختر انتخاب كني، بي تفاوت مي ري بي تفاوت مي آي چي به دختره بنده خدا گفتي كه جواب نه بهت گفته . چي بايد مي گفتم حرفي براي گفتن نداشتم . بيشتر گيج بودم آخه اصلا فكر نمي كردم كه اين طوري بشه او از كه وقتي سوار ماشين آژانس شديم و من براي احترام به راننده جلو نشسته بودم گله مند بود . دليل كارم را پرسيد گفتم به احترام راننده. گفت : خب راننده كارش اينه  و توي صدا و نگاهش حس كردم كه مي خواهد بگويد بهتر نبود به من احترام مي گذاشتي تا راننده . شايد دوست مي داشت با او مهربانتر باشم شايد . شايد بايد سعي مي كردم خودم نباشم .

به هر حال مامان زنگ زد و مادرها كارو درست كردند و قرار شد كه آنها جواب رفت ما را بدهند و بيايند. سه خانم مامانش و خودشو خواهرش كه از او بزرگتر بود و دختري داشت و ما كه مامانم و خواهرم بود كه از من كوچكتر بود هنوز ازدواج نكرده بود . آمدند ولي من خانه نبودم فكر مي كردم كه او نمي يايد چون جواب رد داده بعدش فكر مي كردم بهتر كمي ژست هم بگيرم و شايد هم خيلي جالب نباشه وقتي جواب نه گرفتم باز هم حضور داشته باشم ولي راستش خيلي دلم مي خواست حاضر باشم باز او را ببينم چهره ي گندمكونش و موهاي قهوه اي و قد ناز بلندش را خيره بشم و شلوار ... رويم نشد بپرسم كه چي پوشيده بودند و باز مث هميشه سعي كردم خودم را بي توجه نشون بدم و بگذارم خانم ها كارشونو بكنند و انگار چاره اي ندارم جز تن دادن .

وقتي بهش زنگ زدم از دستشوييمان كلي ايراد گرفت و از محله كه در نارمك ( شرق تهران ) بود البته در مورد دستشويي حق با او بود.

در يك عصر باروني شب تولد حضرت محمد با يك دسته گل به همراه مامان و خواهرم به خانه شان رفتيم اين بار برادر (كه هم سن من بود و مجرد)  و پدرش هم بودند آنها باران و شب تولد را به فال نيك گرفتند به زبان بي زباني مي گفتند بابا تمومش كنيد ختم به خير كنيد چه قدر سخت مي گيريد. مامانش گفت بهتره دو جوان باز هم با هم تويي اتاق فلاني صحبت كنند . او يك شلوار قهوه اي با بلوزي يقه هفت چهارخونه اي كرم و قهوه اي پوشيده بود موههايش را خوب شانه زده كه كلي ناز شده بود . من روي صندليش و او روي تختش نشست من در همان ابتدا به طرز لباسش پوشيدنش ايراد گرفتم كه چرا لباسش را توي شلوار گداشته بايد بيرون باشه كمي شاكي شد ولي گفت شما بايد بپسندي و درست كرد. چهل دقيقه اي صحبت كرديم . بيرون كه آمديم باز در جمع صحبت شد كه خواهرم وارد صحبت شد كه بعدا فلاني اعتراض كرد كه چرا خواهرت كه سنش پايينتر حرف زده دخالت كرده . قرار شد جمعه عصر در باره عروسي من و فلاني باز با هم صحبت كنيم.

جمعه ساعت 17 در پارك  ساعي همديگر را ديديم و زير درختي با شاخه هاي بلند و قطور در حالي كه نسيم خوبي هم مي آمد نشستيم و از عشق خواستم حرف بزنم اما آيا شد عجيب است نمي دانم فكر كنم احساسم را حداقل كمي گفتم اما مي دانم احساس خوبي داشتيم ما درباره ازداج حرف مي زديم او مي گفت بايد زود ازدواج كنيم و من مي گفتم چون خانه اجاره داده شده نمي توان مستاجر را جواب كرد و او مي گفت چه اشكال دارد و ما كلي حرف هاي  زديم و من كلي ژست هاي احمقانه گرفتم نمي دانم چرا ، چرا موضوع ازدواج را به بزرگتر ها نسپردم و باز مغرورانه در خصوص احترام به ديگران و جايگاه آنان صحبت كنم . ما به خانه آنها رفتيم او براي ادامه بازي خودش و به تله انداختن من پرسيد آيا مي خواهي حرفهايي كه من زدي و عقب انداختن ازدواج به خاطر حقوق ديگران را به بابايم بگويي من هم با آنكه مي دانستم اشتباه مي كنم احساس غرور و اين كه فكر مي كردم حرف من درست است و پدرش انساني شريف كه فكر كردن به مردم را درست مي داند.

صحبت كرديم و پدر و برادرش كه شلواركي كرم رنگ به پا داشت با حرفهاي من موافق بودند ولي مادر و خودش مخالف چرا كه مي گفتند اگر نامزدي طول بكشد حرف و حديث زياد مي شود. آخرسر پدر گفت اجازه بديد اين بحثها را بعدا ادامه بدهيم . و قرار شد كه من نوشته هاي فلاني را روز دوشنبه بگيرم و كارهايش را انجام بدهم. او مي خواست براي فوق ليسانس اقدام بكنه و قرار شده بود كه من جزوهايش را بگيرم. به خوشي از آنها جدا شدم با اين احساس كه خوشم آمد مثل مرد حرف زدي و شرط گذاشتي شرطي كه براي انسان دوستي بود.

شنبه صبح مادرش زنگ زد و به ناراحتي گفت كه فلاني گفته نه .

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت13:21توسط کامبیز | |

تنبل نشدم چیزی دیگر برای نوشتن نیست . فیلم بر بلندی باد اثری از بهمن فرمان آرا در سال ۱۳۵۷ ساخته شد این فیلم پر از اشاره ها و استعارها بود که برای آن زمان بسیار پیشرو بود ولی وقتی مردم انقلاب کردند دیگه آن حرفها پیش پا افتاده بود حال من که از مدیریت و منابع انسانی و فرهنگ عامه می گفتم گمان می کنم حرفهایم و آموخته هایم عقب مانده است .

از دوستانم هیچ خبری ندارم امیدوارم همگی حالشان خوب باشه.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت18:38توسط کامبیز | |

  در جامعه ای این چنین احساسی و هیجان زده امیدوارم اتفاق بدی رخ نده . گرچه هر چه که مردم بخواهند درست همان است. چند روز دیگر این شور و هیجان شاید تمام نشه و اگر ادامه پیدا کنه چه خواهد شد . به راستی جواب شما چه خواهد بود . خود من فکر می کنم که برای رسیدن به هر امری باید هزینه آن را پرداخت کرد ولی گاهی برخی از موارد هزینه بیشتر از اصل خود خواسته هست و این بد است. فکر می کنم  بعد از انتخابات مردم چه خواهند خواست هرچه هست این خوبه که میزان توقع مردم بالاتر خواهد شد و این لازم است .

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت15:0توسط کامبیز | |